یه کلاغ پیر تنها
رویه شاخه نشسته
یه سیاه زشت بی کس
یه سیاه دل شکسته
نه قراری واسه موندن
نه امیدی واسه پرواز
نه لبایی که بخندن
نه صدایی واسه آواز
همه ی عمر درازش
تویه یه سیاهی بوده
هیچکسی برای قلبش
شعر عشق و نسروده
خیلی وقت پیش همه عشقش
یه کبوتر سفید بود
اونی که برای قلبش
آخرین نور امید بود
اما آخه کی شنیده یه کلاغ آواز بخونه
یه کبوتر نمیتونه عاشق کلاغ بمونه
وقتی که یه روز پاییز کبوتر حرف سفر زد
گریه کلاغ و نشنید،توی آسمونا پر زد
حالا اون کلاغ تنها مونده با یه عالمه یاد
تو صداش هیچی نمونده
حتی گریه
حتی فریاد
با یه شکلات شروع شد ...
من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من . من بچه بودم اونم بچه بود
سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه خندیدم، گفت دوستیم ؟ گفتم دوست دوست.
گفت تا کجا ؟ گفتم دوستی که تا نداره گفت تا مرگ خندیدمو گفتم: من که گفتم تا نداره گفت باشه
تا پس از مرگ گفتم نه نه نه نه تا نداره ، گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی
پس از مرگ بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم ؟ خندیدم
گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یه تا بزار اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من
اصلا براش تا نمی زارم نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد میدونستم اون می خواست حتما دوستی
ما تا داشته باشه
دوستی بدون تا رو نمی فهمید ....
گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم گفتم باشه تو بزار . گفت شکلات، هر بار که همدیگرو میبینیم
یه شکلات برای تو یکی برای من گفت باشه؟ گفتم باشه . هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم
یه شکلات تو دست من. باز همدیگرو نگا میکردیم یعنی که دوستیم، دوست دوست. من تندی شکلاتمو
باز میکردم میذاشتم تو دهنمو تندوتند می مکیدم می گفت شکمو تو دوست شکموی منی و شکلاتشو
میذاشت تو یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ می گفتم بخورش میگفت تموم میشه، می خوام تموم
نشه برای همیشه بمونه. صندوچش پر از شکلات شده هیچکدومشو نمی خورد من همشو خورده بودم
گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اونوقت چیکار می کنی؟ گفت مواظبشون هستم
می گفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلاتامو میذاشتم تو دهنمو
می گفتم : نه نه نه نه تا نداره دوستی که تا نداره .....
یک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال ، بیست سالی شده، اون بزرگ شده منم بزرگ
شدم من همهی شکلاتامو خوردم اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته ، اون امده امشب تا خداحافظی
کنه می خواد بره ، بره اون دور دورا ، میگه میرم اما زود بر میگردم .من که می دونم می ره و بر نمی گرده
یادش رفت شکلات به من بده من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنی
یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت. یادش رفته بود که
صندوقی داره برای شکلاتاش هر دوتارو خورد . خندیدم
میدونستم دوستی من تا نداره ، میدونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه
خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم
اما اون هیچکدومشو نخورده
حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده
چیکار میکنه ......... !!!!!!
روزگار ،روزگار باز داری چوب لای چرخم میزاری
روزگار باز داری سر به سر اوقات تلخم میزاری
روزگار کاری نکن که تار و مارت بکنم
که فقط با دو تا خط ، پیش همه بی اعتبارت بکنم
امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم
تو مستیو بی خبری اسیر میخونه بشم
امشب از اون شباست که من دلم میخواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم
دلم گرفت ار آسمون، هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی ، تلخ بهت هرچی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمی دم
دست رفاقت نمیدم
از این همه دربه دری تو قلبه من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته
از این همه در به دری به لب رسیده جونه من
به داد من نمیرسه خدای آسمون من
اونا که تو زندگیشون قصه های خوب شنیدن
تو قمار زندگانی همه جور بازی رو دیدن
اونا که تو خلوت شب شعرای حافظ خوندن
همه راهو رفتن اما بر سر دوراهی موندن
بهشون بگید که اینجا یه نفر همیشه مسته ، یه نفر همیشه تنها ، سر این کوچه نشسته
بهشون بگید که قصش مثل شاهنومه درازه
کی بوده؟ کجا رسیده؟ چه جوری باید بسازه؟
حالا قصه هاشو مستا توی میخونه ها میگن
اما اون همیشه مستو توی اونجا راه نمیدن
دیگه نیست کمند دلها ، گیسوان رنگ برفش
دیگه میخونه جایی نیست ، که بیاد رو لبها حرفش
بزارید همه بدونن که به دست غم اسیره
آخرش یه شب همینجا ، سر این کوچه میمیره
من امشب سرخوش و دیوانه و مست و غزل خوانم
به جام می پناه آوردم ، از غم گریزانم
گر از میخانه باز آیم ، مرا غم باز می جوید
روید ای دوستان ، روید ای دوستان ، من گوشه ی میخانه میمانم ، میمانم
سر کلاس ادبیات معلم گفت :
فعل رفتن رو صرف کن
گفتم :رفتم ... رفتی ... رفت ... ساکت میشوم ، میخندم ، ولی خنده ام تلخ میشود
استاد داد میزند : خوب بعد؟؟؟ ادامه بده
و من میگویم : رفت ... رفت ... رفت ... رفت و دلم شکست ... غم رو دلم نشست ...
رفت ... شادیم بمرد ... شور از دلم ببرد رفت ... رفت ... رفت
و من میخندم و می گویم :
کارم از گریه گذشته
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
در این دنیا تک و تنها شدم من
گیاهی در دل صحرا شدم من
چو مجنونی که از مردم گریزد
شتابان در پی لیلا شدم من
چه بی ثمر می خندم
چه بی ثمر می گریم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شیدا شدم من
امشبم مثل خیلی شبهای دیگه یه هاله ی اشک چشمامو پوشونده و یه نم بهاری گونه هامو تر کرده
یه لکه ی بزرگ غم صفحه ی سفید ذهنمو به تاریکی کشونده و یه حسرت عمیق مدام توی سینم چنگ می کشه
حسرت روزای با تو بودن شبهامو بی ستاره کرده و تصور روزای بی تو بودن از روزام یه شب خاکستری ساخته
آره ، باورش سخته ولی باید باور کنم که بهار با تو بودن بالاخره خزون شده و عادت لمس دستات برای همیشه اسیر چمدونهای خاک گرفته ی خاطرات شد
چطور میشه نشست و دید و دم نزد ، وقتی که آرزوهات یکی یکی رنگ می بازن و زندگی سیاه قلمت کمرنگ و کمرنگ تر میشه
منو ببخش ،منو ببخش اگه کمرنگم
منو ببخش ،منو ببخش اگه هنوزم دوست دارم
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم ، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من ، همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان آرام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن !
با تو گفتم حذر ار عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ، هرگز نتوانم
نتوانم !
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر ، لب بام تو نشست
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
با توام ای سهراب
یادته گفتی بهم
تا شقایق زندست زندگی باید کرد
نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد ، دیگه با چی کسی رو دل خوش کرد
اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا که مبادا ترکی بر داره چینی نازک تنهایی تو
اومدم آهسته ، نرمتر از یک پر قو ، خسته از دوری راه ، خسته و چشم براه
عاشق یعنی دچار ، فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگر دچار دریا باشه
آره ، تنها باشه یار غمها باشه
یادته می گفتی
گاه گاهی قفسی میسازم ، می فروشم به شما
تا با آواز شقایق که در آن زندانیست ، دل تنهاییتان تازه شود
دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه سهراب ، ساحل یک نفسه
نیست که تازگی بده این دل تنهایی من
پس کجاست اون قفس شقایقت
منو با خودت ببر به قایقت
راست میگفتی
کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود ، آره
کاشکی دلشون شیدا باشه
من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب
تو خودت گفتی بهم
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق ترست !!!!
بغض پاییزیه ابرم
بغض یه غروب غمناک
شاهد شکستن من
قطره ی بارون رو خاک
غربت هرچه غروبه
غم هرچه ابر دنیاست
کوله بار این غریبه
جاده ی در به دری هاست
میون تنهای دنیا
شده تنهایی نسیبم
کاشکی بودی و می دیدی
این جا بی تو چه غریبم
کاش میدونستی که بی تو
مرگ تدریجیه هستیم
یاد تو تنها رفیقه
توی هوشیاری و مستی
من هوای گریه کردن
تو صدای گریه ی من
یاور خوب و نجیبم
بی تو من خیلی غریبم
بی تو هر لحظه یه قرنه
هر نفس زخم کشنده
تنها با گفتن اسمت
رو لبام میشینه خنده
آخ که این فقط یه لحظه ست
بعد از اون های های گریه ست
جای هر آواز اینجا
هر صدا صدای گریه ست
یه اتاق تاریک
یه سکوت بهت آلود
یه آرامش مسموم
یه آهنگ ملایم
یه جمله ی عمیق وسط آهنگ
((بی تو من در همه ی شهر غریبم))
یه قطره اشک که روی گونه هام لغزید
بهم فهموند که چقدر دلم برای داشتند تنگ شده
امشب دستام بهونه ی دستاتو داره و چشمام حسرت یه نگات تو اون چهره ی معصوم
یه بغض غریب تو گلوم لونه کرده و یه احساس غریبتر داره تبر به ریشه ی بودنم میزنه
دلم برای روزای آفتابیه گذشته بیتابی می کنه و پاهام
پاهام بدجوری دلتنگ پاگذاشتن تو جاده ی بارون زده ی خیالته
چقدر سخته آرزوی کسی رو داشتن که آرزوتو نداره
چقدر سخته دلتنگه کسی بودن که دلتنگه دیگریه
خاستم رو یادت خط بکشم ، خاستم دیگه دلتنگت نباشم
از جام بلند شدم ، چراغای اتاق روشن کردم ، سکوت رو شکستم
آهنگ رو قطع کردمو اشکامو پاک
اما قطره ی اشک بعدی ام رو گونه هام سر خرد
تا بهت بفهمونه
هنوزم دلتنگه
هنوزم دلتنگه ...!!!
آخه چه جور دلت اومد
تنهام بزاریو بری
آخه مگه حرفی زدم
زخم زبونی من زدم
آره همش بهونه بود مسئله یار دیگه بود
دلت هوایی شده بود کارم از کار گذشته بود
برو با یارت عزیزم رها کن این تن منو
الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم
اما یه قول بهم بده یارتو تنها نزاری که مثل من اسیر بشه آواره از خونه بشه
منم یه قول بهت میدم یه روز فراموشت کنم قلبمو سنگیش بکنم عشقمو خاکستر کنم
اگه یه روز خاستی گلم کسی رو نفرینش کنی بگو که مثل من بشه زجر جدایی بکشه
ای که تو گفتی که به اسم من کسی رو نداری
دیگه آدم شدی و به من نیازی نداری
فکر نکن دنیا همینطور میمونه به کام تو
من که رفتم خط زدم ، خط سیاه رو نام تو
چی خیال کردی منو ول کردی تو دستای باد
چطوری دلت اومد عشقمونو بردی ز یاد
مگه تو بویی نبردی از مرام و معرفت
رفتیو منو فروختی به غریبه عاقبت
می خوام این فکر تورو از تو سرم بیرون کنم
خونه ای که ساخته بودیم توی دل ویرون کنم
می دونم یه روز میشه میای سر حرفای من
اما اون روز دیگه دیره تو دیگه مردی واسه من
خدا چرا دل منو شکستن
چرا دستای عشقمو به زندگی نبستن
دارم میسوزم
چرا رها کردی میون راهم
می خوام بمیرم ولی بی گناهم
نزار بسوزم
ای خدا
دیگه دنیا واسه من تاریکه
زندگی کور رهی باریکه
آخر قصه ی من نزدیکه
این منم از همه جا وامانده
از همه مردم دنیا رانده
رانده و خسته و تنها مانده
نمی دونم چرا دیشب دوباره
تو خواب راحت من پا گذاشتی
شتابون اومدی اون نیمه ی شب
سرشت غم تو چشمام جا گذاشتی
اگه یادت باشه خودت می خواستی
که هر چی بود میون ما تموم شه
تو رفتی و برات فرقی نمی کرد
که خواب خوش به چشمونم حروم شه
اگه حرفی واسه گفتن نداری
چرا شبها نمی زاری بخوابم
تو که با من سر یاری نداری
چرا هر نیمه شب آیی به خوابم چرا شبها نمی زاری بخوابم
نبودی تا ببینی از غم تو
چه شبها سر روی زانوم گرفتم
مثل ابر بهاری گریه کردم
تا اینکه عاقبت آروم گرفتم
نمی خواستم که بعد از رفتن تو
دیگه هیچکس سراغ از من بگیره
حالا بازم میای شبها به خوابم
نمی خوای یاد تو در من بمیره
خدا حافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
خدا حافظ برای تو فقط رفتن
برای من ولی این رفتن جان بود
خدا حافظ برای تو شگون داشت
برای من غم صد آسمون داشت
برای من که محتاج تو بودم
شکست و ماتم و درد و جنون داشت
شب که از راه میرسه غربتم باهاش میاد
تویه کوچه های شب باز صدای پاش میاد
من غمای کهنمو ور می دارم
که توی میخونه ها جا بزارم
میبینم یکی میاد از میخونه
زیر لب مستونه آواز می خونه
مستیم درد منو دیگه دوا نمی کونه
غم با من زاده شده منو رها نمی کنه
گرمیه مستی یار تویه رگهای تنم
میبینم دلم می خواد با یکی حرف بزنم
کی میاد به حرفای من گوش بده
آخه من غریبه هستم با همه
یکی آشنا میاد به چشم من
ولی از بخت بدم اونم غمه
خسته از هر چی که بود
خسته از هر چی که هست
راه می افتم که برم
مثل هر شب مست مست
باز دلم مثل همیشه خالیه
باز دلم گریه ی تنهایی می خواد
بر میگردم تا ببینم کسی نیست
میبینم غم داره دنبالم میاد
من تو بهت گرگ و میشم تو چته ؟؟؟
من زدم تیشه به ریشم تو چته ؟؟؟
از نگاه هرزه ی خیابونا
من دارم شکنجه میشم تو چته ؟؟؟
اسممو چندفه بردی تا حالا
چند ستاره کم اوردی تا حالا
تو مثل من که همش بد میارم
به در بسته نخوردی تا حالا
دل دیگه بسشه درد
توی برزخ سرد
پی سایه نگرد
وای دیگه خسته شدم دل شکسته شدم بازم من !!!
من پل دست نیازم تو چته ؟؟؟
من میسوزمو می سازم تو چته ؟؟؟
تو قمار زندگی منم که مفت
از تو نیستم و می بازم تو چته ؟؟؟
من همونم که شکستیش یادته ؟؟؟
به رگ فاصله بستیش یادته ؟؟؟
حالا امدی چیو نشون بدی
دلی که نمی پرستیش یادته ؟؟؟
عشقه تو شعله فروز واسه من
میگی غصت شب و روز واسه من
فکر آس و پاسی خودتو کن
نمی خواد دلت بسوزه واسه من
عجب ای دل عاشق
تو هم حوصله داری
تو سینه نشستی
هزارتا گله داری
یه روز عاشق نوری
یه روز سوت و کوری
یه روز مثل حبابی
یه روز سنگ صبوری
پر از اشک و هراسی
همیشه بی حواسی
پر از حرفی و خاموش
یه قصه ی فراموش
پر از راز نگفته
یه کوله بار بر دوش
یه بی طاقت خسته
به انتظار نشسته
یه روز رفیق راهی
سفرهای پیاده
به اندازهی عشقی
پر از حرفهای ساده
واسه روزهای رفته
سفر قصه ی خوبه
چراغ روشن راهه
قشنگیه غروبه
من با چشای خیالی
از همه دنیا گذشتم
از همه عشقای عالم
من چه جوری که شکستم
با همه دردای دنیا
من چه جوری دل و باختم
تا تو بمونی کنارم
تنهایی سوختمو ساختم
من اگه نباشم کی واسه همیشه
تورو می پرسته ، کی برات میمیره ، کی نمیشه خسته
کی تورو میزاره روی دوتا چشماش
کی اگه نباشی میگیره نفسهاش
من با تو موندم ، از تو می خوندم
من با تو میشینم ، بی تو میمیرم نازنینم
دوست داشتن تو ، تو وجود و باورمه
اين لحظه لحظه ها نفساي آخرمه
مي دوني که حتي لحظه ي تنهايي من
نميري يه لحظه حتي از خاطر من
مي دونم که چشات هنوز هستن عاشق من
بزار بگم که بي تو ديگه نا ندارم
مي خوام خودمو تو اين دنيا جا بزارم
بدون تو من ديگه يه لحظه تاب ندارم
برگرد
عشقمون مثل عشقاي ديگه باروني شد
لحظه ي جدايي من از تو خاطره شد
لحظه هاي تنهايي منم موندني شد
زندگيم شده خوندن واسه چشاي تو
ميدونم ميمونم هميشه تو لحظه هاي تو
مياد غروب دلم به هواي چشاي تو
هر روز که هنوز به ياد چشمات بيدارم
بيا که ديگه پير عشق تو نا نداره
مي خواد بميره ولي بي تو نمي تونه
مي دوني؟؟؟
نذار بميرم از غم بي هم زبوني
ميدونم آخرش ميايو با من ميموني
ديگه داره دير ميشه منو دريا ميدوني
بخدا قسم که من بي تو بي کس ترينم
تورو جون چشات نزار که تنها بميرم
بي تو آخه تو اين آدما من غريبم
بدون قدر منو تا که نفسي باقيه
هيچکس نمي دونه ، شايد فردا روز آخريه
مي خوام برم از اين جهنم که اسمش زندگيه
مي دوني ؟؟؟
وقتی از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت که بعد از این با تو خواهم بود
به او گفتم کیستی ؟؟؟
گفت : غم
فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعدها با او بازی خواهم کرد
ولی بعهد ها فهمیدم من عروسکی هستم در دستان غم...
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
به ستایش روی آوردم گفتند خلاف است
به عشق روی آوردم گفتند کناه است
خندیدم گفتند دیوانه است
گریستم گفتند کودکانه است
حال که ساکت هستم و هیچ نمی گویم
همه گویند
که هی
فلانی عاشق است
شب سردیست و من افسرده
راه دوریست و پایی خسته
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندن از من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
هر دم آن بانگ برارم از دل
آه این شب چقدر تاریک است
اندکی صبر سحر نزدیک است
گاه گاهی در ناگه زندگی احساس گناه میکنم برای ترانه ای که هم صدای غربت تنهایی من میخواند
دلم می سوزد ، بهانه ای برای ماندن نیست ! غزل غزل سرود رفتن در گوشم نجوا می شود
شاید سفر فصل تازه ای بر پیکر فرسوده ی احساسم نقش کند احساس دیروز ! عشق امروز !
جدایی فردا مرا سخت می آزارد
تقدیر این است که برای بودن یک ستاره آه می کشم چه شیرین بود اگر اینچنین نبود
گاه کور سویی در آسمان
یک نفر دلتنگ است ، یک نفر می گرید
یک نفر سخت دلش بارانیست
یک نفر در گلوی خویش بغض خیسی دارد
بغض کالی دارد
یک نفر طرح وداع میکشد روی گل سرخ خیال
فکر می کردم که از گنجشکها کمتر نیستم ، حال میبینم که حتی آنقدر هم نیستم
دور شو از پیش چشمهایم (( گل فروش پیر )) من دیگر آن دیوانه ی گلهای مریم نیستم
پا به جنگل می گذارم آهوان رم می کنند !!! از چه می ترسید آهوان ؟ من که آدم نیستم
هر نسیمی می تواند شاخه هایم را بشکند ، باد های هرزه هم فهمیدند که من محکم نیستم
شبنمی سرمست بودم روی گلبرگ سپید ، چشم باز کردم امروز دیدم آن هم نیستم
یادم باشد که حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
که نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
که راهی نروم که بیراه باشد
که چیزی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خودش است و همه چیز بر وفق مراد است
تنها ... تنها دل ما دل نیست